بازدیدکننده گرامی شما به آرشیو یا نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران ، مراجعه فرموده اید برای مشاهده نسخه جدید سایت، اینجا کلیک کنید

 در نسخه قدیمی کتابخانه امید ایران، پس از دانلود کتاب ، فایل آنرا با نرم افزار Winrar باز کنید. رمز فایل کتابهای این سایت www.irebooks.com-www.ircdvd.com می باشد .

 
تالار گفتمان کتابخانه امید ایران :: مشاهده موضوع - دانلود رایگان رمان شب ايراني از ر -اعتمادي
 پرسشهای متداولپرسشهای متداول   جستجوجستجو   گروههای کاربرانگروههای کاربران  مدیران سایتمدیران سایت   مشخصات فردیمشخصات فردی   پیامهای خصوصیپیامهای خصوصی   درجاتدرجات   ورودورود 

دانلود رایگان رمان شب ايراني از ر -اعتمادي
رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدی
 
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع      Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران كتابهاي داستان و رمان
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:55    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

در يك لحظه به نظرم رسيد كه او بايد پسر ساده ولي متكبري باشد و آنطور كه نشان مي دهد بيشتر به بچه كوچولوهاي شيطان شباهت دارد تا به يك مرد پخته .مونيكا با شيطنت خاص خودش گفت :
_ پيتر ، اگر مي خواهي از من دعوت به رقص بكني زود باش چون اگر والتر از راه برسه ديگه به هبچ كس مجال نمي ده ...
پيتر كه دعوت مونيكا را يك نوع وسيله تفاخر مي دانست دستش را جلو برد و گفت :
_من هميشه براي انجام خدمت به دختران خوشگل آماده ام
مونيكا و پيتر دور شدند .پيتر لباس اسپورت بسيار شيكي پوشيده بود و دستمال گردن سپيد قشنگي هم زده بود و در ميان پسرهايي كه در گوشه و كنار يا لميده بودند يا ليوان آبجو به دست به اين طرف و آن طرف مي رفتند و يا ميرقصيدند يك سر و گردن بالاتر مينمود.
برگيت منتظر " هاينس " بود ، دوست پسر او يك كارمند جوان وابسته به موسسه روابط عمومي و انتشارات بود و نيم ساعت هم دير كرده بود ، برگيت مثل پلنگي مي غريد و پنجه بر زمين ميكشيد.
اما قبل از آنكه پلنگ خشمگين به ديگران حمله كند او از راه رسيد . " هاينس " جواني آرام ، سفيد ، با موهايي قهوا اي روشن ، دماغ عقابي ، لبخندي بسيار نرم و حركاتي دخترانه بود . با لحن بسيار نرمي كه تا آن موقع در جوانان آلماني نديده بودم ، از برگيت خشمگين عذر خواهي كرد و برگيت براي اين كه از دوستش مونيكا عقب نماند ، بلافاصله دستش را گرفت و وارد پيست رقص شد ... من آرام آرام به طرف پنجره رفتم ... يكي از شب هاي قشنگ پاييز بود ... اگر چه هوا اندكي سردي ميزد ، اما سرمايش آزار دهنده نبود ، من وقتي در وطنم بودم چه قدر در تنهايي و سكوت دنياي خودم با پاييز عشق ورزي مي كردم ... چه قدر اين فصل خيال انگيز را دوست داشتم . پدرم مي گفت ، پاييز فصل كمال سال و ماه است ... همه چيز شكوهي در نهايت دارد رنگ ها پخته تر از هر فصلي ، هوا دلپذير تر و قابل تنفس تر از هميشه است ... پس از گذر پاييز فصل مرگ مي رسد ، و خوش به حال كساني كه پاييز را خوب درك كرده اند و به مرگ مي پيوندند ، ... بي اختيار از به يادآوري پدرم با آن سيماي جذاب مردانه ، سبيل و موي سپيد و چشماني كه گويي پشت هر چيزي را به روشني مي بيند دلم گرفت... دوباره به آسمان خيره شدم ستارگان هميشه بهترين و صميمي ترين دوستان ايام كودكي و جواني ام بوده و هستند ، ستاره زهره درست در چشمم نشسته بود دلم مي خواست به وسيله اين ستاره كه در همين لحظه در آسمان وطن من روشن تر و شفاف تر نشسته بود ، پيغامي عاشقانه براي پدرم مي دادم ... صداي نيمه مستانه يك دختر هموطنم مرا از افكار دور و درازم بيرون كشيد ... او مرا به نام صدا كرد :
_ شهرزاد ، منو ببخش ، من خيال مي كردم تو يك دختر " اسپانيش " هستي ، اسم من پري ...
من به طرف پري برگشتم . اگر چه جند بار او را ديده بودم .حركات بچه گانه و شوخي هاي زننده اش را با پسران نپسنديده بودم ، اما در آن حالت كه من به ياد وطن ، غريبانه با خود راز و نياز مي كردم شنيدن كلام آشناي يك هموطن برايم لذتبخش بود .
- آه متشكرم ..توي دانشكده هم خيلي ها همين اشتباه را ميكنن .
پري يك دامن بسيار بسيار كوتاه پوشيده بود ، و بيشتر به بچه هاي كودكستاني شباهت پيدا كرده بود تا يك دختر بالغ و كامل . با همان صداي جيغ جيغو و زنگ دارش ،كه اغلب در راهرو ها از او مي شنيدم گفت :
_ولي همه خيال مي كنند من آلماني هستم !..
_خوب كاملا مثل آلماني ها شدي ، موهايت را هم مثل اين كه رنگ كردي ...
هي ... يك كمي ... چون از بچه گي موهاي خودم بور بود .
_ خيلي عجيبه ...دختر ايراني و موهاي بور ؟..
_خوب اين هم خودش يه شانسه . براي همينه كه همه منو پري (بكسرپ) صدا ميزنن و خيال ميكنن من آلماني هستم
_آه كه اين طور .
نمي دانم چرا بي اختيار دلم براي پري سوخت ، پدرم مرا عادت داده كه به جاي خشم گرفتن بر مردم بر آن ها دل بسوزانم .
او در همان جمله شخصيت خودش را به من معرفي كرد ، و من همچنان به حركات و لباس عجيبش خيره مانده بودم كه او دست پسري را از ميان گروه رقصندگان كشيد و به آلماني گفت :
_ " هربرت " با دوست ايراني من آشنا بشو .
يك پسر قد بلند ، دراز ، با موهاي بلند و ژوليده ، دندان هايي نامرتب كه بر اثر سيگار كشي مفرط "جرم"نشسته بود ، مقابلم ايستاد لحظه ايي مرا برانداز كرد و بعد گفت :
_آه از آن اتو كشيده هاس ... مثل اينكه با ما جور نيس بزن بريم پري
پري هم بدون آن كه از لحن بي ادبانه دوست پسرش احساس شرمندگي كند در حالي كه مي گفت :
_بعدا همديگر را مي بينيم ... يه هويي كشيد و همراه هربرت رفت و مرا حيرت زده بر جا گذاشت . پري راست مي گفت ، او عميقا تغيير ظاهر و باطن داده بود و يك هپي تمام عيار بود كه بيشتر هم با همين ها رفت و آمد داشت .
خوب هر كس مختار است كه هر جوري دلش خواست زندگي كند . پري هم در غربت فرصتي يافته است تا شخصيت اصلي خودش را بروز بدهد...
غرق در اين افكار بودم كه مونيكا نفس زنان در حالي كه دستش را دور گردن جوان مو سياهي انداخته بود خودش را به من رسانيد :
_ شهرزاد ... اين هم والتر ، بوي فرند خوشگل و شرور من ...
براي لحظه اي در چهره مرد " شرور " مونيكا خيره شدم . دلم ميخواست در همان نگاه اول آن شرارتي را كه مونيكا مرتبا روي آن تاكيد مي كرد در چهره والتر كشف كنم ، اما او ظاهرا جوان مودبي مي نمود ، موهايش مشكي بود ولي چهره اش كاملا سپيد و پوست خاصي داشت ، چشمانش خاكستري مي زد ، اندام متناسب مردانه و پيچيده اي داشت ، ولي نگاهش بي قرار بود .مدام به اطراف نگاه مي كرد و يا طوري دست ها و بدنش را حركت مي داد كه انگار نمي تواند يك جا بايستد يا منتظر آدم مهمي است كه بايد برسد ، و دير كرده است . وقتي در يك فرصت مناسب كه والتر با برگيت مي رقصيد و مونيكا مثل ماده گرگ گرسنه اي او را بر انداز مي كرد گفتم :مونيكا من شرارتي در چهره دوست تو والتر نمي بينم ،...
مونيكا مستانه قهقهه اي زد و گفت :
_احمق جان ... نگفتم كه او آدم خشني است كه اگر به چشم هايش نگاه كني از ترس بلرزي !...بايد يك شب او را به اتاقت مهمان كني تا بفهمي او چه آدم شروريست ...
راستش چنان از اين بي پروايي زننده مونيكا عصبي شدم كه بي اختيار به طرف ديگر سالن رفتم و به بهانه خستگي روي مبل لميدم و به هياهوي عجيب و سر و صداي كر كننده بچه ها و موزيك خيره شدم .
... پيتر كه هر لحظه با دختري ميرقصيد و خود را كاملا يك دون ژوان جا زده بود ، همچنان در ميانه پيست مشغول رقصيدن بود ، و من كاملا حس مي كردم كه هر بار با دختر تازه اي مي رقصد سعي مي كند به نحوي او را به رخم بكشد . اوايل فكر مي كردم حركات نمايشي او تصادفي است ولي وقتي روي مبل نشستم كاملا برايم مسلم شد كه او مي خواهد با نمايش دختران متعدد به من بگويد :
دخترك احمق مي بيني ، همه دلشان مي خواهد با من برقصند ... همه ... من محبوب همه دختران هستم .
در همان لحظه يك پسر جوان و آرام كه به نظر انگليسي بود و به عنوان ميهمان در پارتي شركت كرده بود با ژست جنتلمنانه انگليسي مقابلم ايستاد و مرا به رقص دعوت كرد ، من از جا بلند شدم ...
راستش كمي نگران بودم چون من چندان تمرين رقص هاي روز فرنگي را نداشتم ، ما بيشتر رقص هاي روز را در ساعات تفريح كلاس ششم تمرين مي كرديم ... دختران شاد و شيطان با خودشان گرام مي آوردند و همين كه زنگ تفريح مي خورد ، صفحه اي مي گذاشتند و مي رقصيدند ... اما ظاهرا رقص من آنقدر ها هم بد نبود ، چون جوان تنگليسي وقتي احساس خستگي مرا ديد سري خم كرد و گفت :
_ متشكرم شما خيلي مطبوع مي رقصيد ...
بايد اعتراف كنم كه در تمام مدتي كه من با آن جنتلمن انگليسي مي رقصيدم ، پيتر مرتبا شانه اش را به نوعي به شانه ام مي كوفت، تا من برگردم و بازي لب هاي او را روي لب هاي " پري " كه حالا با او داشت مي رقصيد تماشا كنم ... او مخصوصا وقتي مي ديد كه من متوجهش هستم عاشقانه لب هاي پري را در دهان مي گرفت و به اين اميد كه واكنش گستاخانه پري دختر هموطنم ممكنست حسادت مرا تحريك كند ، به خود اميد هايي ميداد ...
حالا كه اين دفترچه را مي نويسم ، حس مي كنم رفتار كودكانه پيتر چقدر ترحم مرا برانگيخته است .
... لابد او امشب وقتي به اتاقش برود اگر دفترچه خاطراتي مثل من داشته باشد ، در آن مي نويسد :
_ امشب دماغ اين دختر متكبر ايراني را به خاك ماليدم با تمام دختران پارتي رقصيدم ، همه را بوسيدم مخصوصا دختر هموطنش را ... تا ديگر وقتي از او دعوت مي كنم ، به من جواب رد ندهد .
...من مطمئن هستم كه در اولين فرصت به گناه خودش اعتراف خواهد كرد ، و سعي مي كند به هر ترتيب شده به من نزديك شود
پيتر...
نمي دانم ، شايد هم اين نوعي خود خواهي است كه هنوز نتوانسته ام در خود بكشم و خيال مي كنم پيتر كاملا متوجه من است و همه اين حركات و مانورهاي حساب شده هم به خاطر من است . اما من امشب هم مثل هر شب ، وقتي يادداشت هايم تمام شد ، روي بسترم دراز مي كشم ، و بدون عشق به خواب عميقي فرو مي روم .. شب به خير دفترچه خوب و مهربانم .


پايان بخش چهار



ادامه دارد.......
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

روز ها از پي هم مي گذرند ، روز هاي سرزميني كه كمتر آفتاب ميبيند و بيشتر زير چتر ابر نفس مي كشد ،سرزمين ژرمن ها پر از باران است ،قطره هاي باران ، مثل دانه هاي تسبيح هرگز از هم جدا نمي شوند .. وقتي باران شروع مي شود ، بايد حداقل سه چهار روز با " خورشيد " خداحافظي كرد ، درست عكس سرزمين پدري من ، ما هميشه با زمين هاي خشكيده و لب هاي ترك خورده ، تشنه و مشتاق باران هستيم اما خورشيد با سماجت تمام خودش را به ما تحميل مي كند ،نزول باران هميشه براي ما ايراني ها و بخصوص مردم صحراهاي مركزي بوي رحمت و عطر زندگي با خود دارد
يادم هست وقتي تابستان ها باران مي باريد ، ما بچه ها خود را با پيراهن ، زير پنجه هاي نرم و بلورين باران رها مي كرديم و مي گذاشتيم باران ما را خيس كند ،... هنوز چهارده سالم نشده بود تازه شكوفه هاي سينه ام روييده بودند ، اما مانند دختران هجده ساله ، درشت اندام و كشيده بودم ، و نگاه هاي مشتاق اطرافيان را به سوي خود مي كشيدم ... در يكي از روزهاي باراني بود كه ما دسته جمعي زير باران سيل آساي " اوشان " گرگم به هوا و قايم موشك بازي مي كرديم . باد پيراهن نازك تابستاني ما دختران را به تنمان فشرده بود و من ناگهان حس كردم كه پسر ها نگاه هاي مخصوصي به ما مي اندازند ، اما هيجان و اشتياق بازي آن هم زير دانه هاي بي امان باران ، چيزي نبود كه بگذارد شيطنت هاي نگاه هاي پسران را تشخيص بدهيم ، درست هنگامي كه من خودم را پشت تنه درختي پنهان كرده بودم ،ناگهان يكي از بچه هاي غريبه كه خود را قاطي بازي ما كرده بود از پشت دست هايش را دور بدنم حلقه كرد و چنان مرا به خود فشرد كه حس كردم تمام استخوان هايم ، تير مي كشد.. من تلاش مي كردم كه خودم را از چنگ او نجات دهم اما او مرا و درخت را بغل زده بود و صورت مرا به تنه درخت چسبانيده بود ..من فرياد مي زدم.اما همه خيال مي كردند كه قصد شوخي و لودگي دارم .. هرگز وحشتي را كه در آن لحظات حس كردم فراموش نمي كنم ، مثل اين كه هزاران زنبور در رگ هايم مي دويدند ، و از درون مرا نيش مي زدند .. قطره هاي باران مثل قطرات مذاب آهن بر سر و رويم مي ريختند ، و فرياد ميزدم و فرياد ميزدم .. و سرانجام آن پسر فرار كرد و كابوس پايان گرفت ، من روي زمين غلطيدم و به شدت گريستم ..حس مي كردم كه همه آن غرور شاد و بلند پروازانه ام به تاراج رفته است ، چه گريه تلخي ... نيم ساعت بعد خواهرم تصادفا مرا پيدا كرد ، دستم را گرفت و از روي برگ هاي خشكيده كف باغ بلندم كرد ، و چهره ام را نوازش داد :
_شهرزاد كوچولوي من .. عزيز دلم چرا گريه مي كني ؟
_ يك پسر مرا بغل كرده بود .
خواهرم بلند خنديد ..آنچنان خنديد كه گويي شاهد كمدي ترين نمايش روي زمين است.
_ عزيزم خب پسرها گاهي از اين بدجنسي ها دارند ، بگذار دلشان خوش باشد كه دختري را بغل كرده اند .
و بعد آنقدر به من دلداري داد كه خيلي زود ، شايد نيم ساعت بعد من آن وقايع تلخ و وحشت انگيز را به فراموشي سپردم اما آن پسر هم از ترس فرار كرده بود...
حالا من در سرزمين بي آفتاب " ژرمن " ها نشسته ام و به اين حادثه فكر مي كنم چرا كه باران به همان تندي و شفافيت آن روز تابستاني در پشت خوابگاه من سر بر شيشه پنجره مي سايد و چنان تند و پر خروش به پنجره مي نوازد ،كه هر لحظه حس مي كنم مرد باران ها خيس و مرطوب به داخل اتاقم مي پرد و مرا در آغوش مي گيرد ،.. اتاق من نصبت به اتاق هاي ديگر خوابگاه دانشجويان دو مزيت اصلي دارد ، يكي اين كه درست در انتهاي راهرو قرار گرفته و عابرين مدام لخ لخ كنان از جلوي اتاقم نمي گذرند ، و ديگر اين كه مشرف به فضاي جلو خوابگاه است ، كه از چمن سبز و يكدست پوشيده شده من در كودكي چمن را دوست داشتم و هميشه مي خواستم براي عروسك هايم لباسي از چمن سبز بدوزم... حتي نمي دانم چرا وقتي جلوي پنجره اتاقم مي نشينم و به چمن سبز جلوي خوابگاه نگاه مي كنم ، صداي گرم و خلسه انگيز نوازنده بزرگ وطنم " معروفي " را مي شنوم كه با آن دندانه هاي ريز غم روي چمن ها مي دود و مرا در خلسه و نشئه خاصي فرو مي برد ، كه مردم اين سامان با آن غم ها هرگز آشنايي ندارند . ُ
يك روز " مونيكا "كه سر زده به اتاقم آمده بود ، در برابر موسيقي غم انگيزي كه از گرام من پخش مي شد ، مثل مجسمه هاي گچي ايستاد ، چشمش را بست ،چند دقيقه اي خود را به موسيقي خلسه انگيز و اندوه زاي مشرق زمين سپرد و بعد ناگهان دستش را روي قلبش گذاشت و گفت :
_دارم خفه مي شوم ..نفسم گرفت ، شري تو را به خدا خاموشش كن !
من از جا بلند شدم و گرام را خاموش كردم و او خودش را روي بستر انداخت و گفت :
_ اين چه بود ؟ ... داشتم خفه مي شدم ... انگار مرا در انبار تيره و مرطوبي انداخته و تمام پنجره هاي انبار را هم به رويم بسته بودند ... حتي براي تنفس هم هوا نداشتم !
من موهاي بلوند و بلند مونيكا را نوازش كردم و گفتم :
_ دختر شاد سرزمين ژرمن ها ... تو حق داري كه از صداي موسيقي ما دلت بگيرد ، و حتي نفست قطع شود ، چون شما هنوز روي زمين راه مي رويد ... شما باران فراواني داريد ، خورشيد به موقع به مزارع شما مي تابد ، دهقانان شما هيچ سالي از خشكي و بي آبي نمي نالند ، خيابان ها و كوچه هاي وسيع و درختان بزرگ و بلند داريد ، شما مثل آبي كه در سطح يك دشت صيقلي روانست روي زمين را مي گيريد و مي رويد ، اما ما شرقي ها ، در ريگزارهاي عميق و بي انتهايي جاري هستيم ، ما در سطح نيستيم ، ما در عمق ابطن ناپيداي زمين فرو مي رويم ما پشتمان از فشار خورشيدي كه شما اينجا براي طلوعش جشن مي گيريد سوخته است ...
مونيكا مرا خيره خيره نگاه كرد و وحشت زده عقب عقب رفت و گفت :
_ شري... خواهش مي كنم ... نمي خواهم از اين حرف ها بشنوم ، من امشب با " والتر " يك جشن درست و حسابي دارم .
و بعد مثل يك اسب قوي با يالهاي طلايي از اتاقم بيرون جست و مرا با دنياي خودم تنها گذاشت كاش پدرم اينجا بود و زندگي كوچك و آرام مرا مي ديد و لبخند رضايتش را از بن دندان ها تماشا مي كردم .
پدرم هميشه مي گفت : بعضي آدم ها مثل ليوان آبي هستند كه وقتي روي ميز واژگون مي كني تمام سطح ميز را مي پوشانند اما هرگز در جدار ميز فرو نمي روند ، و بعد هم بخار مي شوند و در هوا جذب مي گردند ، اما بعضي از آدم ها مثل ليوان اسيدي هستند كه وقتي روي ميز ميريزي تا عميق ترين زواياي پنهاني ميز فرو مي روند و دخترم دعا كن كه تو از دسته دوم باشي .. و گاهي حس ميكنم " مونيكا " و امثال او از دسته اول هستند...
******
ديروز براي اولين بار " پيتر " در اتاقم را باز كرد و بدن اجازه ي من خودش را به داخل انداخت .
من شنيدم شما مريض بوديد ...
و بالاخره هم نتوانست جمله اش را تمام كند و من براي اينكه او را از مخمصه ورود ناگهاني نجات بدهم صندلي را پيش كشيدم و گفتم :
_ " پيتر " بنشين ...
پيتر كمي من و من كرد و بعد آرام نشست و در آن لحظه چه قيافه شيرين و مضحكي داشت .. درست مثل بچه اي كه موقع دزدي از صندوق خانه مچش باز شده باشد ... رنگ و رويش كمي پريده بود و اين پريدگي مهتاب گونه كاملا به چهره اش مي آمد و اندكي از آن شادي و سرخي زيادي نژاد ژرمن را در چهره اش مي كاست ، و چشمان درشت و آبي گونه اش عميق تر ، و پر حرف تر شده بود ، پدرم هميشه مي گفت :
چشمان آبي مثل شيشه است و شيشه هر چه از اين سو بگيرد از آن سو پس مي دهد ، هيچ انباري براي ذخيره ندارد . ولي حالا براي نخستين بار حس مي كردم كه چشمان فيروزه اي يك ژرمن هم ممكن است عمق بگيرد و اندكي از آن شفافيت آفتابي و خيره كننده اش كاسته شود ، .. مثل اين كه هيچ حرفي نداشت بزند و من بايد به او كمك مي كردم تا بتواند حرفي بزند...
_ با يك قهوه چطور هستيد ..؟
_ آه.. آه.. بله .. موافقم .. ولي من شنيده ام شما شرقي ها بيشتر چاي مي نوشيد .
_ درست شنيده ايد ... اما شما كه ايراني نيستيد ؟!
پيتر با بي قراري خاصي روي تنها صندلي اتاقم جا به جا شد و به اطراف نگاه كرد و من به " هال " رفتم تا قهوه جوش خود را به كار اندازم ...
پيتر با صداي گرفته اي گفت :
_ مي توانم يكي از صفحات سي و سه دورتان را روي گرام بگذارم ..
- بله ... من فقط از " نات كينگ كول " صفحه سي و سه دور دارم ...
- من صداي گرفته و پر از غم نات را از دير باز مي شناختم ، و اين مرد همان قدر صدايش از غم موج بر مي داشت كه يك آوازه خوان دور گرد سرزمين آفتاب زده خودم ...
- چند لحظه بعد صداي نات با آن خاش مخصوص از گرام استريو پخش شد و من در حالي كه قهوه را آماده مي كردم به وقايع هفت هشت روز پيش برگشتم ...


ادامه دارد ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

پس از آن پارتي دانشجويي تا سه چهار روز هر وقت با پيتر مواجه مي شدم چشمان او از يك پيروزي جوانانه برق مي زد انگار او در يك مسابقه فوتبال و در نوك خط حمله بيش از هشت گل به درواره ي حريف كوبيده بود ... مي دانستم كه او با آن نگاه هاي براقش مي خواهد بگويد ... ديدي دخترك مغرور!..ديدي چه جور پوزه ات را به خاك ماليدم ،..با تو نرقصيدم ، و اما با ده ها دختر خوشگل و لوند رقصيدم ، وحتي هموطن تو را هم در آغوش كشيدم و طعم بوسه هاي شرقي را جلو چشمان از حدقه در آمده تو چشيدم ! تو ديگر چيز ناشناخته اي نداري كه به من نشان بدهي ،.. نمي دانم چرا او خيال مي كرد كه من در ميدان مبارزه شكست خورده ام ، و به زودي در اولين فرصت همين كه او اشاره اي بزند ، سر در قدمش مي گذارم ...
نمي دانم چه چيز باعث شده بود كه او اين طور فكر كند و من هر بار كه اين خيال را در چشمانش مي خوانم از شرم سرخ مي شوم ، چون پيتر براي من تنها يك پسر بيست و سه چهار ساله ،موطلايي و خوشگل و پر شر و شور خوابگاه بود و پس ... من تحت تعاليم پدرم ياد گرفته بودم كه با آدم هاي سطحي ، آدم هايي كه از يك دور رقص با دختركي تهي مغز به هيجان مي آيند ، يا از يك موفقيت ساده ورزشي يا درسي چنان به هيجان مي آيند كه گويي فاتح سيارات و كهكشان ها هستند ، به شدت دور بودم ... خوب به خاطرم هست يك روز آفتابي زمستان بود .. من و پدرم در حاشيه رودخانه " دربند " بلا مي رفتيم . هواي لطيف كوهستان ما را به هيجان آورده بود ، و هر چند وقت يكبار من دست هايم را زير كف هاي بلورين رودخانه دربند مي بردم و آن را به اطراف مي پاشيدم و پدرم گاهي با سبكي و چالاكي يك پسر هيجده ساله از روي تخته سنگ ها مي پريد ..
من به پدرم گفتم :
_ بابا مي خواهم خبر خوشي را به تو بدهم !
پدرم از زير ابروان پرپشت سپيدش نگاهي به من انداخت و گفت :
_بگو دخترم چه خبر خوشي داري .
من به گردن پدرم آويختم ودر گوشش گفتم :
_ بابا من با معدل نوزده به كلاس دهم مي روم .
پدرم لبخندي زد و نشست و مرا در مقابل روي تخته سنگي نشاند و گفت :
_ دخترم از اين پيروزي چه احساسي داري ؟
من از ته دل خنديدم و گفتم :
_ پدر .. از اين موفقيت بيشتر چه چيزي مي توانستم داشته باشم ؟!
پدرم سرش را پايين انداخت و گفت :
_بعد از كلاس دهم به چه كلاسي مي روي ؟..
_ يازده ، دوازده ، دانشگاه ...
پدرم سرش را به عادت هميشگي با سر انگشت خاراند و گفت :
_بعد از دانشگاه ...
_ من ليسانس مي شوم ، دكتر مي شوم . پرفسور مي شوم .
_ آخرين درجه تحصيلي؟.. - خيال نمي كنم غير از همين ها باشد .
آن وقت لبخند گسترده اي روي لب هاي پدرم پهن شد ، سرش را حكيمانه تكاني داد و گفت :
_ پدر جان دلم مي خواهد در مدرسه اي درس بخواني كه تحصيل هيچ وقت در يك نقطه ختم نشود تا بي نهايت ، تا كهكشان ها ادامه يابد ...
من حيرت زده به چشمان پدرم كه در اين گونه مواقع سرخ و شعله ور مي شد ، خيره خيره نگاه مي كردم . چهره پر از شيار او در آن لحظه چنان پر شكوه بود كه انگار او خداي مطلق همه آسمان ها و زمين است و از نقطه ي دور دست از فراز ابر ها و كوه ها با من سخن مي گويد ...
پدرم دستم را گرفت و مر از تخته سنگي كه آب تا كنار گردنش بالا آمده بود بلند كرد و گفت :
_ دخترم ... تو يك روز خودت ميفهمي مقصود من از آن مدرسه بينهايت چيست ...
و بعد مثل هميشه براي تغيير مسير سخن خطاب به من گفت :
_ دختر عزيزم ... تا به حال هيچ كس به تو گفته كه تمام تنت بوي گل سرخ مي ده ؟..
و طبق معمول من و پدر از اين جمله كه از فرط تكرار رنگ شوخي به خود گرفته بودم خنديديم و سربالايي سنگي راه دربند را به سوي " پس قلعه " پيش گرفتيم در حالي كه پدرم خوب مي دانست كه آن حرف ها ، چگونه بي اعتباري دنيايي كه من خودم را با كارنامه اش سخت هم آغوش كرده بودم در هم كوفته است .
حالا وقتي به پيتر نگاه مي كنم كه دنياي خودش را با دلبري از چند دختر معمولي و پيش پا افتاده آن هم در يك پارتي حقيرانه به رخم مي كشد دلم برايش مي سوزد ... به ياد حرف هاي پدرم مي افتم و دلم مي خواهد همان حرف ها را به پيتر بزنم ... وقتي فنجان قهوه را به دستش دادم او حيرت كرد كه چرا آن را روي ميز نگذاشته ام ، اما من بلافاصله گفتم :
_ دست ها ين طور نيست ؟...
" پيتر " سرش را بلند كرد ،خطيدر پيشاني خام و بلندش انداخت و گفت :
_ شما به اين حرف ها معتقديد ...
_مگر صميميت انساني چه عيبي دارد ؟
پيتر لحظه اي آرام شد اندام كشيده و تروتازه اش روي صندلي جا به جا كرد و بعد گفت :
_ شما خيلي عاطفي فكر مي كنيد ... همه شرقي ها اين طور نيستند ، من با چند دختر شرقي بوده ام ...
او باز هم اصرار داشت روابط گسترده اش را با دختران حتي دختران شرقي به رخم بكشد و من خوب مي دانستم هدف او اين است ك مرا متوجه جاذبه جنسي خود كند. اما من و پدرم توافق كرده بوديم كه جاذبه جنسي و زميني ف ارزشي بيشتر از زماني محدود و بسته ندارد .. و پدرم مي گفت : ما را با لذت نا پايدار چه كار ؟...
پيتر قهوه اش را با سر و صدا نوشيد ، بعد به من كه روبرويش نشسته بودم و تماشايش مي كردم نگاه كرد و گفت :
_ شما تا به حال با كشتي روي درياچه هامبورگ سفر كرده ايد ؟
_ يك بار ...
_ مايليد بلز هم گردشي بكنيد...
اين يك دعوت محترمانه بود... دعوتي كه براي چندمين بار تكرار مي شد، و من نمي دانستم بايد چه جوابي به پيتر بدهم .پيتر كه آشفتگي مرا حس كرده بود براي اين كه غرورش را حفظ كند گفت :
_ مقصودم امروز نيست ... سفر روي درياچه در هواي باراني چندان لطفي ندارد ، در نور خورشيد عبور از درياچه لطف ديگري دارد ...
پيتر درست برعكس من بود ... من دلم ميخواست يك روز باراني در هواي غم زده و مرطوب باراني سوار بر كشتي كوچك مسافري ، از روي درياچه بگذرم ، و براي قو هاي سپيدي كه زير چتر بلورين باران آرام آرام با اين سو و آن سو مي روند طعمه بياندازم.
اما او عاشق آفتاب و روشني بود و من عاشق باران و پرده هاي افتاده و تاريك...

صداي پيتر مرا به خود آورد :_ راستي ما فردا يك مسابقه فوتبال دوستانه داريم ،شما به استاديوم مي آييد؟..
من نمي دانستم كه پيتر فوتبال هم بازي مي كند و بلافاصله متوجه شدم او مي خواهد يكي ديگر از جاذبه هاي مردانه خود را در زمين ورزش به نمايش بگذارد ...
_ چه ساعتي ؟..._ بعد از پنج بعداز ظهر...
_ آه من معمولا آن موقع به كتابخانه ميروم..
ناگهان رنگ مهتابي غم را در حاشيه پيشاني پيتر ديدم كه به سرعت چهره اشرا گرفت و موج آن تا لب هايش راه كشيد و حتي لرزش خفيف لب هايش را حس كردم ...

پايان قسمت پنجم...



ادامه دارد ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

من اصولا آدم سنگ دلي نيستم ، دلم از كوكوي مرغ شب هم به درد مي آيد ... بلافاصله گفتم :
_ سعي مي كنم...
_ پيتر به سرعت از اتاقم بيرون رفت ، و مرا با دنياي وسيع و تنهاي خيالاتم بر جا گذاشت ...
_ آيا پيتر مرا دوست دارد ، يا مي خواهد در يك شرط بندي پسرانه فتح يكي از قلل دوردست را به نمايش بگذارد ، آيا پسري با مشخصاتي كه درست عكس شخصيت و مشخصات من است مي تواند به دنيايم راهي داشته باشد ؟ وقتي من باران را دوست دارم و او خورشيد.. وقتي من مي خواهم پرده هاي اتاقم را به روي خورشيد ببندم و او دلش مي خواهد همين كه خورشيد از زير ابرها در آمد ، لخت و پتي زير چتر گرمش دراز بكشد ، چگونه مي توانيم با هم تفاهمي داشته باشيم ... تازه من هنوز هم رنگ عشق را در چشمانم نديده ام.. نه لرزشي نه طپشي و نه آوايي...
امروز يك نامه از مسعود داشتم ، مسعود نوشته بود
شهرزاد عزيزم ... اگر بداني اين بي اعتنايي تو ، اين سكوت زجرآور اين جواب ندادن ها به نواي دل يك انسان مشتاق و دردمند چقدر مرا شكنجه و عذاب مي دهد هرگز مرتكب چنين گناهاني نمي شدي تمام اين هفته را به اميد جواب تو اين سو و آن سو دويده ام هزار مرتبه قربان صدقه پستچي رفته ام كه اگر نامه اي با تمبر خارجي به اسم من به دستش رسيد ، مثل برق و باد به دستم بدهد ، اما چه فايده ، همه اين ها خيال عبث بوده است ، ... دختر عموي خوشگل من ، در ديار فرنگ همه چيز را از خاطر برده است ، عشق ، صميميت ، يكرنگي و عاطفه ،... او هم فرنگي معاب شده ، لابد تا حالا دو سه تا مو بور كوتاه و بلند را با هم عوض كرده و در پي شكار تازه اي است ... آه شهرزاد عزيزم ، مرا ببخش اين حرف ها از سر غيرت و تعصب من است ، تو اگر بداني چقدر تو را مي خواهم به من حق مي دهي كه از اين بدتر بنويسم ، و داد و بيداد راه بياندازم... ديروز مادر خوش خيال بنده مي گفت : مسعود از چه ناراحتي ... عقد دختر عمو و پسر عمو در آسمان ها بسته شده مطمئن باش كه حق به حق دار مي رسد ، چه خيال خامي ،من خوب مي دانم تو حالا به تنها چيزي كه فكر نمي كني پسر عموي بيچاره ات هست... راستي پدرم موافقت كرده من يك رستوران كوچك و شيك در جاده پهلوي باز كنم ، و به زودي هم همين كار را خواهم كرد ، مي خواهم هر جه زودتر خود را از اين زندگي معمولي و محصلي بيرون بكشم ، اتومبيل و خانه اي بخرم و همه چيز را براي بازگشت تو آماده كنم ... اميدوارم متوجه فداكاري هاي من شده باشي و هر چه زودتر دل پسر عموي بيچاره ات را به نامه اي خوش كني ... قربانت مسعود .
وقتي نامه مسعود را خواندم ، دلم براي او هم سوخت چه دنياي كوچك و بسته اي دارد طفلك ... همان طور كه " پيتر " فكر مي كند اگر چهار پنج دختر را به صف بكند ، يا در ميدان مسابقه فوتبال شهرت و محبوبيت خود را به رخم بكشد ، مطيع و رام او خواهم شد ، پسر عمو هم مي خواهد از حالا رستوران كوچك و اتومبيل و خانه بزرگش را به رخم بكشد ! راستي چرا ما آدم ها از دنياي هم بي خبريم ... چرا نمي خواهيم چشم هايمان از پشت ديوار هاي بسته هم چيزهايي ببيند ...
امروز صبح وقتي مدتي براي رفع خستگي ها و پژمردگي هاي هفته اخير ، در جاده جلو خوابگاه قدم مي زدم پيش خودم فكر مي كردم ،ما انسان ها چه قدر براي ارضاي پست ترين غرايز خود اهميت قائل هستيم ، ديشب مونيكا تا صبح در اتاقش زير دست و پاي والتر عزيزش ناله مي زد ، و پست ترين كلمات را به زبان مي راند ، و والتر عزيزش چون پلنگي مغرور كه حق دارد با صيد بيچاره اش هر كاري دلش خواست بكند او را روي زمين مي غلطاند ، به زمين مي كوفت و با چنگال هايش بر سر و صورتش ناخن مي كشيد ، و فريادهاي ضجه آلودش را به آسمان مي برد ... و مونيكا غرق در لذتي بيمار گونه مدام از او مي خواست كه شريرانه تر او را با چنگال هاي تيزش پاره پاره كند ، و من دلم از اين همه شرارت به درد آمده بود و سراسيمه خودم را از اتاقم بيرون افكندم ، از راهرو گذشتم و در سرماي نيمه شب پاييزي به چمن هاي سبز جلوي خوابگاه پناه بردم و تا سپيده صبح ، هنگامي كه چراغ اتاق مونيكا خاموش شد ، من روي چمن ها مثل اشباح نيمه شب راه مي رفتم .. وقتي پيش خود فكر مي كردم كه " پيتر " و " مسعود " هم دست آخر چون والتر از من مي خواهند كه زير دست و پايشان ناله بزنم و چون گربه ماده اي مرنو بكشم چندشم مي شود ...
آيا واقعا ما انسان ها براي اين متولد شده ايم كه چون حيوانات يكديگر را پاره پاره كنيم و بعد بي هيچ نشاني و تفاهمي هر كدام به راهي برويم ، يا هدف چيز ديگري بوده است ؟..
مگر والتر و مونيكا كار ديگري غير از اين مي كردند، مگر قبل از والتر مردان بي نام و نشان ديگري در زندگي مونيكا نبوده اند ؟ مگر والتر اين اعمال شريرانه را قبلا در باره زنان ديگر مرتكب نشده است ؟
پيش خودم مي گويم از اين حرف ها بسيار زده شده ، حتي در كتاب هاي متعدد زيادي آمده است . اما انسان ها هميشه همين بوده اند كه حالا هستند ... بعضي ها چون والتر شرور و حيله گرند، عده اي چون پيتر مغرور و از خود راضي و جمعي چون مسعود اول دام را پهن مي كنند و هنگامي كه شكار به دام افتاد سر فرصت آرام آرام با پنجه هاي محكم خود گوشت و استخوان هايش را قطعه قطعه مي كنند و مي خورند..
دلم از اين همه فضاحت آشوب شده است و نمي دانم بايد در اين سرزمين بيگانه به كدام تكيه گاهي متوسل شوم ...
اي كاش پدرم اين جا بود ، و با كلام خوش طنين و استدلال هايش مرا از اين كابوس مي رهاند.
***
روز مسابقه فوتبال مثل همه ي روزهايي كه ما هميشه در انتظارشان لحظه شماري مي كنيم سرانجام فرا رسيد،...



ادامه دارد...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

...شور و شوق بچه هاي خوابگاه ما دانشجويان و همه دانشجويان دانشكده ها براي تماشاي اين مسابقه به نقطه اوج خود رسيده بود ، شرط بندي ها ، مباحثه هاي تند و گرم و ارزيابي تيم ها همه جا خود را به چشم مي كشيدند ، در تيم دانشگاه ما " پيتر " يك ستاره به تمام معني بود و همه اميد ها و شرط بندي ها روي پيتر صورت گرفته بود . مونيكا به همراه " برگيت " و والتر و " هاينس "و گروه ديگري از بچه هاي خوابگاه ، خود را آماده يك آتش بازي پرشكوه در فضاي استاديوم ساخته بودند ، مونيكا با بلوز و شلوار چسبان و سكسي خود از ساعت دو بعد از ظهر همه را به طرف استاديوم هل مي داد دانشجوي عرب خوابگاه ما ، عبدالحميد كه كمتر با ساير دانشجويان مي جوشد ، يكبار در اتاق مرا زد و گفت :
_ خانم شهرزاد شما هم به تماشاي مسابقه مي رويد ؟
_ بله من هم مي روم
و بعد سكوت شد ... از اين طرز سوال و جواب حيرت زده بيرون دويدم اما هيچ كس پشت در نبود ، " پري " دختر هموطنم ، شانه به شانه مونيكا و دوست هپي اش روي طاق اتومبيل مونيكا نشسته و بچه ها را به استاديوم دعوت مي كرد او طوري رفتار مي كرد كه انگار هرگز در مشرق طلوع نكرده است و من از خودم مي پرسيدم چگونه ممكن است سگي كاشانه نخستين خود را فراموش نكند ، اما اين انسان بلندپرواز و پر مدعي خانه خود را اين گونه به فراموشي سپارد .
ساعت پنج بعد از ظهر بود كه من وارد استاديوم شدم تماشاچيان همه از دانشجويان دانشگاهي بودند ، و من گوشه اي را نزديك مونيكا و دار و دسته اش براي تماشا انتخاب كردم و نشستم و هر قدر مونيكا در بوقي كه همراه خود به استاديوم آورده بود دميد تا مرا به صف همراهان خود بكشاند موفق نشده وقتي تيم دانشگاه ما وارد زمين چمن شد سر و صداي مونيكا و دار و دسته اش گوش همه را كر كرد ، پيتر در پيراهن قرمز روشنش با آن موهاي بلند يال گونه و اندام كشيده و پاهاي محكم و خوش تركيب در بين اعضاي تيم واقعا مشخص بود ، و بيشتر به يك كارت پستال رنگي و ايده آل شباهت داشت تا به يك بازيكن معمولي .بايد بگويم كه در نخستين ديدار ، از تماشاي او به وجد و شوق آمدم و حتي چند لحظه با بر و بچه ها در دست زدن و هياهو كردن هم داستان شدم اما وقتي به ياد افكار آشفته شبانه ام افتادم و آن رفتار چندش آور والتر را با مونيكا به خاطر آوردم شادي و هيجان جوانانه خود را فرو خوردم و به تماشا نشستم ، پيتر با كوبيدن يك ضربه به توپ بازي را آغاز كرد ، و بيست و دو تن جوان در پيراهن هاي سفيد و سرخ ، در متن سبز چمن به گردش در آمدند ، آن ها هر لحظه در متن سبز چمن نقشه اي طرح و پياده مي كردند .
زماني چون غنچه اي در هم فرو مي رفتند و گاهي چون درختي شاخه هاي خود را مي گستردند ، و آن قدر با حركات و دويدن هاي خود نقشه ها و طرح هاي گوناگون بر زمين مي زدندكه انسان از تماشاي آن صحنه ها هرگز خسته نمي شد.
بايد اذعان كنم كه دختر ها با شور و شوق بيشتري براي پيتر ، ابراز هيجان مي كردند ، و او وقتي پا به توپ به سوي دروازه حريف مي كوشيد، موجي نيرومندتر از امواج قبلي بر مي خاست و فضاي استاديوم را پر مي كرد ،..
پيتر بيشك ستاره چمن سبز بود ، و هزاران ستاره پرست برايش هورا و فرياد مي كشيدند ، و من گاهي آشكارا مي ديدم كه پيتر بين امواج صداي دوستداران خود گوشش به انتظار صدايي بود كه هرگز شنيده نمي شد.. او بدون شك مي دانست كه من در بين تماشاچيان نشسته ام ولي هر بار كه دزدانه به دار و دسته مونيكا نظري مي انداخت مرا نمي ديد ، ولي براي اين كه نمايش خود را تكميل كند ، چند بار به جلو رديف تحسين كنندگان خويش آمد و براي دختران بوسه ها فرستاد و فرياد هاي آنان را به آسمان كشانيد ... من در اين هياهو از خودم پرسيدم اين فرياد ها براي چيست ؟
آيا اين بازي براي اين اختراع نشده كه ما مانند روزگار غارنشيني و به عادت آن زمان بي محابا و بدون اين كه را دور از تمدن و فرهنگ خطاب كنند فرياد بكشيم و عقده هاي سكوت خياباني خود را خالي كنيم !
دختري كه كنار دستم نشسته بود و چهره اي بي شكل و اندامي غول آسا داشت ، هر بار كه پيتر پا به توپ بود ، چنان فريادهايي مي كشيد كه من وحشت زده عقب مي نشستم و او درست مثل شير ماده اي به نظرم مي رسيد كه در جنگل براي جلب مرد خود از سر اشتياق خرناس مي كشد و اگر كسي مزاحمش ميشد او را با دندان هاي تيزش مي دريد ... من بيش از نيمه اول تاب نشستن نياوردم و از استاديوم فرار كردم و وارد خيابان شدم . در خيابان ها آدم ها لا اقل با سكوت خود مطمئن تر و بي خطر تر مي نمودند ، نفهميدم چقدر در خيابان ها پياده روي كردم ، شايد بيش از دو ساعت. هنگامي كه سردي هوا ، از پيراهنم به روي پوستم دويد ، حس كردم ، كه بايد هر چه زودتر به خوابگاه برگردم ، ظاهرا بچه ها بعد از مسابقه براي اين كه شادي خود را تكميل كنند به خيابان ها ريخته بودند و خوابگاه هنوز تاريك و آرام بود ، آن قدر كه من دچار وحشت شدم ، وقتي مقابل اتاق عبدالحميد رسيدم آرام به در كوفتم :
_ آقاي عبدالحميد ، شما براي تماشاي مسابقه فوتبال نرفته بوديد ...
_ نه ... من نرفته بودم ...
وقتي وارد اتاقم شدم حس كردم ، در اتاق عبدالحميد براي چند دقيقه اي باز و بسته شد ...


***

ادامه دارد...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

امروز صبح نامه اي از پدرم داشتم ... نامه اش را بي تابانه سر كلاس گشودم تا بخوانم ... طبق معمول نامه اي سراپا شور و شوق و هيجان و جذبه بود ... رنجي كه پدرم از دوري من مي كشيد روز به روز گسترده تر و بارور تر مي شد و به نظرم مي رسيد ، كه پدرم غير از ميوه رنج هاي دوري من هيچ چيزي براي چيدن و خوردن ندارد ... مادرم هميشه مي گفت : پدرت عادل ترين مرد روي زمين است اما عشق و علاقه اش به تو چيز ديگريست . انگار خداي خود را در چهره تو نشانده و مي پرستد
پدرم يك بار در جواب اين سوالم كه چرا مرا اين قدر دوست دارد گفت : دخترم آدم بايد خداي خودش را در زمين تماشا كند !.حتي حالا كه اين دفترچه خاطراتم را سياه مي كنم نمي توانم مفهوم حقيقي تمثيل هاي او را دريابم ... او چه مي خواست بگويد ، نمي دانم اما هر كلمه از نامه پدرم نشاني آن تمثيل هاي عارفانه را دارد ...
دخترم ، برگ گلم ... بهار نارنجم ، شكوفه هاي سيبم ! ديروز پيراهني را كه از تو دزديده ام و اين تنها دزدي من در همه عمر طولاني ام به حساب مي آيد ، هزار بار بوييدم ، بوسيدم ، و مثل اين كه تو در برابرم نشسته اي فرياد زدم دخترم ، دختر نازم ، مي داني تنت بوي گل سرخ مي دهد ؟ ( ... هيچ كس به تو گفته است كه تنت بوي غنچه هاي تازه شكفته گل سرخ مي دهد ؟ پيراهنت را بر چشم كشيدم، بر سرم انداختم و گذاشتم بوي معطر تن تو تا اعماق ناشناخته پوستم فرو رود و بعد ساعت ها مست و بي خود در گوشه اي به عالم بي خودي فرو رفتم ... مادرت اين روز ها مدام غصه مرا مي خورد ، او مي گويد تو كه دختر عزيز دردانه ات را اين قدر دوست داشتي چرا او را به سفر فرستادي ، چرا او را از خودت دور كردي ، ... بيچاره نمي داند كه من تو را عزيز خود كردم ، يوسف خود كردم تا تو را به سفر بفرستم و در فراقت زاري ها كنم و بار رنج ها و درد ها را بر دوش ضعيف خويش بكشم . ظاهرا روز به روز تكيده تر و رنجورتر مي شوم اما هر قدر زارتر و خسته تر مي نمايم در عمق انديشه ها و زواياي ناپيداي روحم به معنويتي قدسي و آرامشي روحاني كنان به شوق اتصال به تو از خاكدان مي رسم ،. .. چيزي نماند كه رقص تيره پرواز گيرد .
پدرم ... خوبم ... مهربانم ... ديشب تو را خواب ديدم ... شنلي از گل هاي سرخ بر قامت جادو وش خود دوخته بودي و بر كالسكه اي از گل سوار بودي و نوري بينهايت روشن ، از چهره ات بر مي خاست و همه اطراف را روشن مي كرد و جز من كه چشمانم را بي محابا و عاشقانه به تو دوخته بودم هيچ كس را ياراي نگاه كردن به تو نبود ،... تو از كجا مي آمدي در آن سرزمين هاي دوردست چه كرده اي كه هزار هزار خورشيد در پيشانيت نور مي افشانند ؟...
پدرت مراد
نامه پدرم را نمي خواستم در دفترچه بياورم ، چرا كه اگر روزي دفتر چه ام به دست آدم نا اهلي بيفتد يا پدرم را ديوانه و يا مرا خودخواه و مغرور مي داند ، و هرگز نمي تواند حقايق افكار حرف هايش را درك كند مگر آن كه مثل من از سال هاي كودكي به روي زانويش بنشيند و نفس گرم و معطر او را به درون بدهد ...

***
چهار شب پي در پي است كه " پيتر " را در خوابگاه نديده ام او بيشتر يا در اتاقش به سر مي برد يا با دختراني كه از زمين فوتبال تا در خوابگاه مشايعتش كرده اند مي گذراند ، يك بار وقتي سه چهار دختر در خوابگاهش مشغول رقص و بازي بودند مونيكا را وادار كرده بود تا به اتاقم بيايد و مرا دعوت كندتا به جمعشان بپيوندم ، اما جواب من فقط يك نه بود ... به نظر مي رسد كه تير " پيتر " به سنگ خورده است و حالا نمي دانم اين پسر موطلايي و خوشگل باز به كدام وسيله براي جلب دختر تنهاي مشرقي ، به جنگ خواهد آمد ، فقط خدا كند كه ديوانگي نكند ...

***
ديروز وقتي در پارك معروف هامبورگ قدم مي زدم بي اختيار به ياد پيتر افتادم ، تازگي ها هوا اندكي سرد شده است پاييز با تمام خوصوصيات شاعرانه اش از زمين سر برداشته و چنان در خلق تابلوي رنگين خود موفق شده است كه من كمتر چنان تابلو زيبايي از پاييز را به خاطر مي آورم ، تمام فضاي پارك غرق در رنگ است . درختان بلند و مغرور ، با جامه هاي هزار رنگشان چشم را نوازش مي دهند .
من مدام بر روي برگ هاي فرو ريخته اي راه مي روم كه نقش هاي متنوعشان ، قاليچه هاي ايراني را به خاطر مي آورد . پارك خلوت و آرام است و كمتر عابري را مي بينم كه براي گردش و پياده روي پارك را انتخاب كرده باشد . براي ژرمن ها چنان مناظري همه جا به فراواني پيدا مي شود اما براي ما ايراني ها كه بيشترين سرزمينمان در دره ها و كوه ها و كوير هاي خشك و سوزان قرار دارد ، تماشاي جنگل ها و پارك هاي پاييز زده يك مائده بهشتي است . ما شرقي ها در كنار درختان و آرامش روحاني كه از بن تا سر شاخه درختان متصاعد است ، بيشتر به رازهاي پيچيده خلقت ، خود را نزديك مي بينيم ..
يك پرنده زيبا و نا شناس كه من هرگز در سرزمين خودم نديده ام مقابلم روي بوته اي نشسته و بر و بر تماشايم مي كند شايد براي او هم من موجودي بيگانه باشم ... اما آيا بيگانگان نمي توانند با هم دوستي كنند.
" پيتر " ظاهرا شكست خورده و خسته و كوفته ، مرا رها كرده است . بعد از آن كه نمايش او در زمين ورزش هم نتوانست مرا تسليم دعوت هاي پي در پي اش به " دانسينگ " كند ، شانه هايش را بالا انداخت و رفت . او به " مونيكا " گفته بود : شهرزاد زن نيست !... و بعد با عصبانيت از اتاق مونيكا خارج شده بود ... مونيكا با نوعي بدجنسي اين اظهار نظر بسيار دوستانه را برايم تعريف كرد و من عصباني فرياد زدم : آخر چه طور ممكن است راضي شوم كه مردي در اولين وعده ملاقات همان انتظار را از من داشته باشد كه يك شوهر از زنش !.. تازه " عشق " چيزي بالاتر از اين حرفهاست !... مگر مي شود بدون " عشق " به سلام مرد غريبه اي پاسخ گفت :

طفلك مونيكا كه اشتهاي جنسي را چيزي در رديف غذا خوردن و نفس كشيدن مي داند ، با چشمان از حدقه در آمده پرسيد : يعني تو هيچ احساسي نداري ؟ تو دلت نمي خواهد مردي نياز هاي تو را جواب بدهد ؟! .. او نمي داند كه زنان مشرق زمين به جفت خواهي خود هرگز رنگ و نام اشتها نمي زنند ! .. آغوش يك زن مقدس تر از پايه هاي عرش خداست . لااقل من نمي خواهم آن چنان آلوده اشتهاي سيري ناپذيري جنسي باشم . مونيكا شانه هايش را بالا انداخت و انگار كه موجودي از كره ديگر را ديده كه حرف هايش را نمي فهمد راهش را گرفت و رفت و من به اتاقم پناه بردم و مدتي به آرامي اشك ريختم ...
حالا حس مي كنم كه سبك و آرام مي توانم ساعت ها در پارك هامبورگ قدم بزنم و با درختان كه حالا سردشان شده است و پر و بالشان مي لرزد راز دل بگويم .


پايان بخش ششم


ادامه دارد ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:58    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ديشب اولين دانه هاي برف روي چمن ها ، برگ هاي سوزني كاج و شيرواني هاي سرخ رنگ " هامبورگ " فرو نشست و من مدتي طولاني در اتاق خلوت خود و پشت شيشه ها به تماشا نشستم ، بازي دانه هاي پنبه اي برف هميشه مرا به تفكر و تعمق فرو مي برد ، براي من دانه هاي برف هم يك جور موجودات جاندار هستند كه در آسمان بارور مي شوند ، از شكم ابرها و در بستري سرد از زندگي چشم مي گشايند ، بي درنگ سفر كوتاه خود را آغاز مي كنند و چند ساعتي مشتاقانه و سفيد و پاك بر روي زمين ، دايه تازه خود مي نشينند و بعد بي آن كه كسي با خبر شود آرام آرام و عاشقانه ذوب مي شوند و در شكم زمين فرو مي روند . اما اين تغيير شكل پايان زندگيشان نيست بلكه تازه آغازيست براي يك زندگي ابدي ... شما هرگز ديده ايد آن ها نابود شوند ؟ آن ها ميليون ها سال در زير زمين ، و در رودخانه هاي عظيم زيرزميني جاري هستند و اگر روزي دوباره به سطح زمين آيند و بخار شوند باز هم به صورت قطره هاي باران و دانه هاي برف به بستر خروشان زيرزميني خود باز مي گردند ... من از خود مي پرسم آيا زندگي ما آدم ها نمي تواند چون برف ها باشد ... آيا هدف هاي زندگي ما موجودات با شعور ، حتي از هدف كوتاه مدت برف ها هم ناچيز تر است .. آيا مرگ ما پايان همه هستي ماست يا تولدي ديگر .. اگر برف ها مي توانند تولدي ديگر داشته باشند چرا ما نداشته باشيم ...
در اين نيمه شب سرد زمستاني به ياد پدرم مي افتم هيچ وقت فراموش نمي كنم آن نيمه شب را ، از صداي گريه خفه پدرم به نرمي از خواب بيدار شدم ، ابتدا خيال كردم خواب مي بينم ، بعد صداي گريه پدرم را آن قدر حقيقي و زنده شنيدم كه چشمانم را گشودم ، اتاق پدرم با يك در به اتاق من راه داشت ، من آهسته از جا برخاستم پاورچين به سوي در رفتم و به آرامي لاي در را گشودم ... پدرم در نور كم رنگ و ضعيف شمعي كه روي تاقچه مي سوخت به نماز ايستاده بود و روي پوست چهره اش كه در نور شمع زردي بيمار گونه اي مي زد ، دانه هاي اشك به آرامي ولي پي در پي فرو مي ريخت ... پدرم چنان در راز و نياز عاشقانه خود فرو رفته بود كه مطمئن بودم اگر در آن لحظه خانه بر سرش خراب مي شد ، عبادتش قطع نمي شد ، من همان جا كنار در نشستم و به راز و نياز عاشقانه پدرم با موجودي كه او را نمي ديدم ، ولي عظمت و تنفس سنگينش را در همه جا حس مي كردم ، گوش دادم ... پدر مثل همه عارفان ايراني از خداي خود تمناي وصل داشت ... او درست مانند اين كه با محبوب زيبا و زميني خود ، روبروست در وصف زيبايي ها و در بيابان شيفتگي ها و هيجان هاي خود سخن ها مي گفت ، و با اشتياق يك عاشق از او مي خواست كه در هاي آسمان را به رويش باز كند تا هر چه زودتر در ابديت هستي او غرق و فنا شود ... او چنان مشتاقانه و شوريده از مرگ سخن مي گفت كه من ناگهان گريه كنان خودم را به داخل اتاق پدر انداختم ، و روي پاهايش افتادم و گفتم :
_ نه ، نه ... پدر نه .. من نمي خواهم تو بميري .
پدر به آرامي سرم را در آغوش گرم خود گرفت و گفت :
_ دخترم .. دختر برگ گلم .. بيا و تو هم در اين سفر با من باش .. بيا به ديدار او برويم.
پدرم چنان از او سخن مي گفت كه گويي از دوست يا همسرش سخن مي گفت، حس كردم از انگشتان پدرم كه بر موهايم كشيده مي شد ، نوري سپيد و مايل به سبز مستقيما در رگ هايم مي نشست و من به تدريج به گردونه اي نوراني تبديل مي شدم كه در بطن شب سياه و ظلماني چرخ زنان به سوي آسمان ها پيش مي رفت .. به تدريج اشتياق تند و طوفاني در من مي شكفت و ديوانه وار مي خواستم باز هم و باز هم از زمين فاصله بگيرم و به نقطه اي برسم كه اين اشتياق سوزان ، اين هيجان جنون آميز ، اين تشنگي مطلق را فرو بنشاند .. صداي گرم و روحاني پدرم را مي شنيدم كه همچنان زاري كنان مي گفت :


دلبر من تويي
رونق كار من تويي
بهر تو بود، بود من
خواب شبم تو بوده اي
مونس جان تو بوده اي
درد ، توام نموده اي
غير تونيست سود من
جان من و جهان من
زهره آسمان من
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
من در نشئه اين سفر و اين موسيقي مرموزي كه همراه اين كلمات ناب از دهان پدرم بيرون مي ريخت در خلسه هي ناشناخته اما شيرين فرو مي رفتم .. انگار سراسر جهان ، فضايي كه زمين و جنگل ها و باغ ها و آسمان و ستارگان و خورشيد ها را در خود داشت پر از يك موسيقي لطيف و سحر آميز بود ، يك نوع موسيقي كه انسان وقتي به تماشاي حركت و پرواز پروانه ها در باغ هاي وحشي و بكر مي نشيند در موج پروازشان حس مي كند ، نرم ، لطيف ، آسماني ، ...


وقتي چشم گشودم صبح دريچه اش را به روي شب گشوده بود پدر رفته بود ولي خانه هنوز خاموش بود، روزهاي جمعه بچه ها تا دير وقت مي خوابيدند ، و مادرم سماور را خيلي دير تر از روزهاي معمول آتش مي كرد ، از جا بلند شدم ، سعي كردم چگونگي ورودم به اتاق پدر و ان پرواز و آن موسيقي را به خاطر آورم اما گويي همه آن تابلو هاي خيال انگيز و نقش آفرين را در خواب ديده بودم .. تنها چيزي كه حقيقي و واقعي بود اين بود كه من در اتاق پدرم بودم .. تنها يك سبكي مطبوع يك نشاط سحر آميز در من جاري بود و دلم مي خواست رقص كنان بالاي سر خواهران و برادرم بروم و آن ها را از خواب بيدار كنم و همه چيز را به آن ها بگويم . اما همين كه اين فكر در سرم افتاد ناگهان همه نشاط خود را از دست دادم ... حس كردم كه من رازي دارم كه بايد آن را از همه پنهان كنم . اين راز مثل " قلب " اين پنهاني ترين نقطه حيات انساني ، بايد هميشه از چشم هاي ظاهر بين حفظ شود .. اين تنها پدر بود كه از آن سفر رويا گونه با خبر بود ، و هر وقت چشم در چشم او مي دوختم آشكارا خط سير اين سفر شيرين و آسماني و آن موسيقي عجيب و خلسه انگيز را مي ديدم ، ولي هرگز تاب گفتگو از آن را ، حتي با پدرم هم نداشتم اين راز شيرين و مقدسي بود كه در آن خانه و در زير آسمان بزرگ خدا ، من و پدرم با هم داشتيم ..
***
ديروز تا مدتي مقابل آينه نشستم ، و خود را تماشا كردم هيچ دختر يا زني نمي تواند از جاذبه آينه بگريزد ولي من هميشه سعي مي كنم مدت زماني كه برابر آينه مي نشينم كوتاه باشد ُ، اما ديروز من هم اسير وسوسه هاي آينه شده بودم " مونيكا " معتقد شده است كه هواي مرطوب آلمان پوست مرا شفاف تر و زنده تر كرده است و به همين دليل هر پسري در دانشكده سعي مي كند خودش را به من نزديك كند ، من مدت ها در آينه به تماشاي خود نشستم ، شايد تحت تاثير تبليغات مونيكا بود كه حس مي كردم پوست چهره ام لطيف تر و شفاف تر شده و يك نوع شادابي خاص چمن هاي سبز و باران خورده هامبورگ ، در چهره ام دويده بود ، نمي دانم شايد هم به قول مونيكا به همين جهت پسرها هر روز متوجه من مي شوند ، مخصوصا پسر شرور دانشكده مان " كورت " او چند روزي است كه به بهانه هاي احمقانه خودش را به من مي چسباند ، " كورت " پسري بيست و چند ساله ، بلند قد و قوي هيكل مانند زارعين كوهستان نشين است . دماغش اندكي پهن است و انگار روز تولد يك نفر انگشتش را روي دماغ او گذاشته و به سرعت فشار داده است ، دو سوراخ بيني اش رو به بالا باز شده و منظره ناخوش آيندي به چهره استخواني اش مي بخشد دست هايش آن قدر پهن است كه گاهي فكر مي كنم اگر بر سر من فرود آيد گردنم در تنم فرو مي رود . حس مي كنم كه پيوسته از او بويي برمي خيزد كه اشتهاي سيري ناپذير صاحبش را مي رساند . هيچ دختري در دانشكده ما با او ميانه اي ندارد ، ولي او به هر دختري كه مايل باشد خودش را تحميل مي كند و حالا سه چهار روز است كه چشمان فرو رفته و سبزش را به طور ثابت روي چهره من مي گرداند .. با اين كه پدرم شجاعت مقاومت را در خونم تزريق كرده است اما هر وقت حس مي كنم كه نگاه " گورت " روي چهره من ميخكوب شده عرق سردي روي مهره پشتم مي نشيند.
***
چهار روز تمام است كه من فرصتي براي يادداشت خاطراتم نيافته ام چون منصور برادرم سر انجام خودش را به هامبورگ انداخته بود تا به قول خودش به وضع من سر و صورتي بدهد.

ادامه دارد...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:58    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

منصور بدون اطلاع قبلي به هامبورگ سفر كرد ، وقتي از او پرسيدم : برادر چرا شماره پرواز و ساعت ورودت را قبلا به من خبر ندادي تا به فرودگاه بيايم ، از شرم سرخ شد و گفت :
_ من به منشي خودم گفته بودم كه تلگراف بزند ، نمي دانم لابد سرش خيلي شلوغ بوده .
اما من مي دانستم كه او خواسته مرا غافلگير كند و شايد هم به جاي روز شنبه يك يا دو روز زودتر آمده و مرا دورادور زير نظر گرفته است .
منصور در خانه " مارتين " همكار بازرگاني اش مهمان است و شب هنگام وقتي به تنهايي مشغول مرور درس هايم بودم ناگهان تقه اي به در زد و در را بدون خبر گشود . بي اختيار از ديدنش با آن طرز ورود ناگهاني خنده ام گرفت و گفتم :
_ برادر چرا اين طور بي خبر . اگر من معشوقه اي داشتم اصلا نمي تونستم اونو زير كاناپه پنهان كنم ..
منصور مرا بغل زد و پيشاني ام را را بوسيد و گفت :
_ خواهر من از اين كارا نمي كنه
من با تلخي پرسيدم :
_ تو از كجا مي دوني ؟
منصور فيلسوفانه سري تكان داد و گفت : خوب من مي دونم ديگه ..
و بعد بلافاصله يك انبان سوال ريز و درشت در باره وضع خوابگاه ، دوستانم ، دانشكده ، كلاس درس و اين كه با چه كساني معاشرت مي كنم ، به كجا ها رفته ام تنها رفته ام يا كسي با من بوده است ، بر سرم ريخت و ناراحتي من از اين جا بود كه او بيشتر زندگي خصوصي ام را مي كاويد تا وضع درس ها و تحصيلم را ، در همان لحظات اول كاملا متوجه شدم كه او بيشتر براي جاسوسي به هامبورگ آمده تا براي رسيدگي به وضع تحصيلي ام .. اما من عادت نكرده ام كه از مردم متنفر باشم .. از مردم ممكن است بترسم اما تنفر هرگز ، حتي سعي كردم كه برادرم بيشتر با زندگي خصوصي من آشنا شود ، يك روز نهار مخصوصا او را به رستوران خوابگاه دعوت كردم تا بيشتر با اطرافيانم آشنا شود ، و آن روز برادرم سوار بر بنز گران قيمتي كه خريده بود تا با خودش به تهران بياورد جلو خوابگاه متوقف شد ، من از پنجره خوابگاه او را به مونيكا و برگيت نشان دادم .مونيكا سوت بلندي كشيد و گفت :
_ چه جوان اشرافي و خوش تيپي ..
برادرم مردي سي و هفت هشت ساله است و بايد اعتراف كنم كه مردي خوش تيپ هم هست اما از كودكي هم ترشرو و اخمو بود ، وقتي در رستوران دانشجويي سر ميز ما نشست مدام به اطراف نگاه مي كرد ، و به چهره پسرهايي كه براي نهار به رستوران مي آمدند ، خيره مي شد و مي خواست بداند من با كدام يك از اين پسر ها ارتباط عاشقانه دارم ، و هنگامي كه پيتر وارد رستوران شد برادرم بيشتر از بقيه پسر ها او را كاويد ، شايد اين خاصيت شرقيهاست كه بيشتر حس مي كنند تا درك .
من هم ده دوازده روز بود كه پيتر را نديده بودم . يك بار مونيكا به من گفت كه پيتر براي ديدن مادرش به " لوبك " رفته و تعطيلات آخر هفته را هم آن جا مي گذراند به نظرم رسيد كه پيتر كمي لاغر شده است و نمي دانم لاغري چهره اش او را محبوب تر و آرام تر نشان مي داد يا او بيشتر در خود فرو شده و از سطح به عمق گريخته ، آن قدر آرام و بي صدا در گوشه رستوران نشست كه گويي پيتر با شناسنامه ديگري متولد شده است ، مونيكا دختر شاد و سرحال خوابگاه در كمتر از ده دقيقه اخم هاي برادرم را گشود ، و هنگامي كه نوبت قهوه رسيد برادرم و مونيكا طوري با هم رفتار مي كردند ، كه گويي سالهاست كه همديگر را مي شناسند . من در چشم هاي برادر متعصبم رنگ هاي تازه اي مي ديدم كه هرگز نديده بودم ..
او همان طور به مونيكا نگاه مي كرد كه " كورت " با چشمان شرر بارش به من ، .به همين دليل وقتي پيشنهاد كرد كه با اتومبيل آخرين مدلش به گردش برويم ، من بهانه امتحانات زميستر اول را آوردم و " برگيت " هم منتظر " هانس " بود و دست آخر مونيكا بدون هيچ شرمي با برادرم به راه افتاد ...
حالا كه برادرم بعد از چهار روز و يك دنيا كند و كاو ، فضولي ، جاسوسي ، نصيحت ، وعده و وعيد به تهران برگشته است من حس مي كنم كه بين او و مونيكا حادثه اي اتفاق افتاده و مونيكا هر وقت سري به اتاقم مي زند با يك نوع تمنا و بر افروختگي مخصوص از برادرم حرف مي زند.. من هر وقت مونيكا را مي بينم بلافاصله برادرم را مي بينم و به ياد آن ضرب المثل معروف مي افتم كه رطب خورده منع رطب چون كند .. اما برادرم هم مثل بسياري از هموطنانم رطب خورده ، منع به رطب مي كند و گويي همه چيز و همه كارها براي او آزاد و بي ضرر است ولي بايد مدام رفتار مرا زير نظر داشته باشد ، چون همه كارهايي كه او بي هيچ شرمي مرتكب مي شود انجامش براي من خطرناك است .. خوب بگذار برادرم هم اين طور فكر كند .. چه مي شود؟

***

منصور روزي كه مي خواست برود ، براي خداحافظي به خوابگاه آمد و مدتي در اتاق من اين طرف و آن طرف رقت ، به سرعت ، لاي كتاب هاي مرا گشود ، و جاسوسي كرد و بعد قبل از رفتن ناگهان گفت :
_ راستي شهرزاد ، مسعود پسر عمو برات يه نامه داده بود ، داشتم فراموشش مي كردم ، بيا..
آن وقت نامه را به طرفم دراز كرد من با بي ميلي آن را گرفتم و روي كتابخانه انداختم . برادر كه متوجه عكس العمل ناخوشايند من شده بود گفت :
_ هيچ مي دوني وضع مسعود خيلي خوب شده ؟!
و بعد بدون اين كه منتظر ابراز اشتياق من براي آگاهي از وضع مسعود بشود گفت :
_ مسعود يك رستوران فوق العاده شيك خريداري كرده و فكر مي كنم سر يك سال بار خودشو ببنده .
من بي اعتنا به اين خبر همچنان به چشمان برادرم نگاه مي كردم و او ادامه مي داد :
_ اتفاقا با طرز فكر مسعود كاملا موافقم .. او امسال ليسانسش را مي گيره (خر پول بي سواد نادان به دكترا ميگه ليسانس ) ولي به جاي پشت ميز نشستن شغل آزاد انتخاب مي كنه .. ديگه نوكري دولت فايده اي نداره .. يه حقوق ثابت به چه درد مي خوره ؟ آدم بايد بتونه مرتبا در آمدش را بالا ببره . خود من امسال موفق شدم سه تا مستغل تازه بخرم .. هر كدام ماهي ده دوازده هزار تومن به من بر مي گردونن .. خوب مسعود هم مي تونه سه چهار سال ديگه يه ميليونر درست و حسابي از آب در بياد ...

نمي دونم چرا حس كردم برادرم تاريخ ميليونر شدن پسر عمو را عمدا با فارغ التحصيل شدن من ُيكي كرد ولي باز هم سكوت كردم تا او حرف هايش را بزند .
_ مسعود اغلب شب ها به خانه ما مي آد ..شب هاي جمعه همه فاميل مخصوصا پدر و مادر و خواهرها و شوهر خواهر هات را دعوت مي كنه ..
طفلك خيلي بچه تنهائيه .. برخلاف خيلي از هم دوره هاش كه كه هر كدوم شش تا " گرل فرند " دارن هميشه تنهاس ..
منصور مخصوصا جملات آخري را با تاني خاص بيان مي كرد . درست مثل معلم كلاس اول ابتدايي كه مي خواهد الفبا را در مغز بچه بكوبد ..
وقتي برادرم خداحافظي كرد و رفت ، من مدتها پشت شيشه پنجره اتاقم ايستادم ، و چمن هاي سبز و شفاف جلو خوابگاه را تماشا كردم .اين سبزي شفاف و باران خورده مثل يك روح زنده و خوب در چشم من ميدويد تا لكه هاي سياهي كه بر دلم نشسته بود ، پاك كند و دور بريزد .. چرا يك زن بايد هميشه بازيچه دست مردان باشد.. چرا بايد هر چه آن ها مي خواهند و تلقين مي كنند بپذيرد ... بي اختيار به طرف نامه پسر عمويم رفتم ، آن را در دستم گرفتم و ناگهان با عصبانيتي كه هرگز در خود سراغ نداشتم نخوانده پاره اش كردم و در سطل آشغال ريختم ... تنها وقتي داخل سطل را نگاه مي كردم يك جمله كوتاه ديدم .. محبوب من.. سرم را به سرعت برگرداندم .. من اين مرد را نمي توانستم دوست داشته باشم .. او يك مرد بسيار معمولي بود . او عشق را نمي فهميد و رنج عشق را نمي توانست تحمل كند و حق نداشت به من بنويسد .. محبوب من .


پايان بخش هفت


ادامه دارد ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:59    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

در خيابان هاي سرد و باراني هامبورگ ره مي روم و به مردم و به ويترين هاي قشنگ مغازه ها و آدم هايي كه در كنار بوفه ايستاده و به آرامي قهوه گرمي را مي نوشند يا به ساندويچ گاز مي زنند نگاه مي كنم .. هوا اندكي سرد شده و من يك بلوز پشمي يقه بسته و يك دامن بلند ميدي پوشيده ام با اين وجود سرماي امروز تا زير پوست اثر مي گذارد .. بي اختيار به ياد وطنم مي افتم .. در آنجا مردم هنوز از لباس هاي پشمي استفاده نمي كنند ، و در خيابان ها از سايه مي گذرند .. اما بيرون از دنياي آب و آفتاب مردم وطن من هم چون هامبورگ زندگي مي كنند ، سوار بر هواپيما و اتومبيل در جستجوي پول اين سو و آن سو مي روند ، بعضي ها به طرز حيرت انگيزي از مشاغل خود ناراضي هستند و چون سوسمارهاي جنگل پيوسته رنگ عوض مي كنند ، عده اي از اين كه درآمدشان كم است مي نالند ، جمعي براي ربودن اموال و مشاغل ديگران توطئه ها و نقشه ها مي كشند . عده اي از پسران و دختران تازه بالغ در جستجوي ليسيدن لب هاي يكديگر مثل وراج ترين پرنده ها از اين شاخه به آن شاخه مي پرند .. تنها بله تنها بچه هاي دنيا هستند كه با هم هيچ فرقي ندارند .. بچه هاي سياه آفريقا ، بچه هاي تر و تميز اروپا و بچه هاي پر خور وطن من ، همه شان در دنياي كودكانه خود يك جور فكر مي كنند ، پاهايشان را فقط براي دويدن ، بازي كردن و خسته شدن به حركت در مي آورند ، و هنگاميكه با هم هستند ، با هم بر روي خاك ها و بوته ها مي دوند ، قلب هايشان آنچنان از همبستگي انساني سرشار است كه گويي همه آن ها يك قلب دارند . پيش خودم مي گوييم كاش همه ما بچه مي مانديم .. مقابل ويترين سينماي " اشترايتنر " عكس ها نشانه تلخي از هم آغوشي ها كشش ها و واپس زدن هاي بشري است ، يك پسر جوان هپي شكل كه موهايش را وز داده ناگهان خلوت انديشه هاي مرا به هم مي ريزد . جلو مي آيد و مي گويد :
_ مايلي با هم اين فيلم را ببينيم ؟
من مي ايستم و با تعجب از او مي پرسم :
_ چرا اين اين پيشنهاد را به من ميدي ، ما كه همديگر رو نمي شناسيم ؟
_ پسرك چشمان گرد و سبز خود را در هم مي كشد و مي گويد :
_ براي اين كه شما مثل ملكه هاي زيبايي خوشگل هستين.
من مي خندم و مي گويم :
_ اگر علت ديگه اي براي اين دعوت داشتي با تو مي آمدم .
پسرك هپي خودش را جمع و جور مي كند ، دستي به موهاي سرش مي كشد و مي گويد :
مثلا چه علتي ؟.. ممكنه به من بگين ؟
من به راه مي افتم و مي گويم :
_ برو فكر كن !..
پسر هپي هاج و واج چند قدمي پشت سرم مي آيد و بعد مي ايستد تا وقتي من به داخل مترو مي پيچم هر وقت بر مي گردم او را مي بينم ، كه دور شدن مرا تماشا مي كند.
امروز دلم مي خواهد راه بروم ، آن قدر كه خسته و كوفته روي نيمكتي بيفتم و قدرت هيچ نوع حركتي را نداشته باشم .. با مترو و پياده خودم را به " اشتات پارك " محبوبم مي رسانم آن جا ميان درختان بلند كه كم كم خون سرخ پاييز تا گلوگاه سبزشان پيچيده و بالا رفته قدم مي زنم .. به نظرم مي رسد كه درختان خون آلود و نيمه جان پاييزي يك صدا سرود غمگين و خفه مرگ را مي خوانند ، سرودي كه چون سرود بردگان زنجيري پر از ضجه و ناله هاي خفته در خون و اشك ، دل را مي آزارد . از خودم مي پرسم چرا درختان پا ندارند كه از سرنوشت شومي كه برايشان چيده شده فرار كنند ،.. چرا دهان ندارند كه فريادهاي ماسيده در گلو را سر دهند .. و بعد ناگهان از تصور پاهاي بسته و دهان قفل شده احساس خفقان مي كنم و بي اختيار و با همه توانم در پارك مي دوم .. مثل اين كه درختان هم اميدهاي دويدن خود را به من منتقل كرده اند و كم كم حس مي كنم مي خواهم فرياد بكشم ، فرياد همه درختان خون آلود پاييزي .. فرياد از شقاوت ها فرياد از مرگ . من از كودكي عادت داشتم با درختان حرف بزنم .. درد دل كنم و تيمار خوارشان باشم . شايد هم به همين دليل من رشته " گياه شناسي " را انتخاب كردم .. مادرم هميشه مي گفت : شهرزاد طوري با درخت ها و گل ها حرف مي زند كه انگار آنها مثل آدم ها همه چيز را مي فهمند و حس مي كنند ،پدرم سري تكان مي داد و مي گفت :از كجا مي داني كه آن ها همه چيز را ندانند ،.. مادرم بر و بر او را تماشا مي كرد و پناه بر خدايي مي گفت و به آشپزخانه مي رفت . ولي امروز استاد ما از آخرين آزمايش ها در باره نباتات و گياهان حرف مي زد كه آن موجودات بي آزار و دست و پا بسته نه تنها حس دارند بلكه احساس آدم ها را هم مي توانند به خود منتقل كنند ...
اين حرف ها مرا به ياد پدرم مي اندازد ، ديروز از خواهر بزرگترم نامه اي داشتم ، .. چند خط بيشتر نبود ، از همان حرف هاي معمولي و هميشگي ولي چند جمله اش دلم را به درد آورد .
_ مي داني شهرزاد ... از روزي كه تو رفته اي پدر بيشتر از ده كيلو لاغر شده همه ما نگرانيم ...
خدايا .. پدر نازم .. پدر مهربانم .. پدرم را پيش رو تصوير مي كنم .. اكنون در اتاقش تنها نشسته و عينك ذره بيني اش را روي دماغ انداخته و مشغول مطالعه كتابي است و در همان حال با موهاي جو گندمي و بسيار نرمش آرام آرام بازي مي كند ،.. او قشنگ ترين پير مرديست كه من در تمام عمرم ديده ام مخصوصا وقتي لبخند مي زند ، انگار كه همه مهرباني هاي جهان در يك قالب به روي آدم مي خندد .. خواهرم نوشته است
پدر بي حوصله شده ، كمتر از اتاقش بيرون مي آيد ... " چيزي " را از ما پنهان مي كند كه نمي دانم چيست ولي اغلب اين " چيز " را با دقت در صندوق مخصوصش مي گذارد و برميدارد .. مي خواهم مچ بابا را بگيرم ...
آه بيچاره پدر عزيزم ... آن لباس منست كه تنها واسطه ارتباط ذهني پدر بيچاره با دختر دور افتاده اش شده است . نه خدايا ، آن ها اين جور " چيز ها " را نمي توانند بفهمند ، شايد به پدر نازنينم ، تهمتي بزنند كه قلب مهربانش را هزار پاره بكند ، از شدت اندوه مي خواهم بميرم .خدايا به پدرم كمك كن ..

***
امشب حدود دو ساعت پيش پيتر براي دومين بار در طول سه ماه اقامتم در خوابگاه دانشجويان در اتاقم را زد و بدون اينكه به او تعارفي بكنم وارد اتاق شد و خودش را روي تنها صندلي راحتي اتاق انداخت و گفت :


ادامه دارد ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
gitar131
مدیر بخش ادبی،داستان و رمان


عضو شده در: 25 اردیبهشت 1389
پست: 3391
محل سکونت: گیلان iran.gif


امتیاز: 720397

پست تاریخ: پنج‌شنبه 30 دی 1389 - 11:59    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دلم مي خواهد يكي از اون آهنگ هاي ايراني را بشنوم
من حيرت زده پرسيدم :
_ پيتر تو از كجا آهنگ هاي ايراني مرا شنيدي ؟
پيتر ناگهان شرم زده سرش را پايين مي اندازد ، و من فورا متوجه مي شوم كه او دزدانه يكي از آهنگ ها را از پشت در بسته اتاقم شنيده است ، . در چهره " پيتر " خيره مي شوم مثل اين كه آن خشكي و خشونت هم نژادانش به تدريج در چهره اش پس مي رود .. يك جور نرمي و آرامش متحمل در چهره اش سايه زده است كه قبلا هرگز چنين حالتي را در او نديده بودم . وقتي برايش قهوه مي ريزم ، از فرصت استفاده مي كنم و در نگاهش خيره مي شوم . ني ني چشمان سبزش ، آن درخشندگي و شفافيت ني ني چشمان ژرمن ها را ندارد ، اندكي تيره و كدر شده است مثل اين كه ابري خاكستري از حاشيه سبز چشمانش بر آمده است . پس او هم مثل ما شرقي ها دارد از چيزي رنج مي كشد كه ني ني چشمانش دارد كدر و تيره مي شود ..ني ني چشمان ما شرقي ها ديگر از رنج ها و قصه هاي قرن ها و قرن ها آن قدر تخمير و متبلور شده كه مثل يك تيله درشت و سياه در كاسه چشم مي چرخد .. حركات پيتر هم نرم تر شده است . آن آهنگ شتاب زده و سريع كه در تمام حركاتش به چشم مي خورد جاي خود را به يك تاني و نرمش مخصوص داده است . امشب حس كردم كه پيتر خيلي پذيرفتني و نرم شده است ..بيش از يك ساعت در اتاقم ماند .. خيلي كم حرف زد . بيست دقيقه تمام به موسيقي ملايم و غمگين وطن من گوش داد ، مخصوصا قطعه " خوب من " با پيانو " معروفي " او را به هيجاني آرام و بسته كشانده بود ، .. حس مي كردم همراه اين آهنگ سايه هاي بنفش ، سياه ، سرخ در روي چهره قشنگش مي چرخد و پس مي نشيند و دوباره بر مي گردد،و مي چرخد ، و طنين كلام هاي او هم تغيير آشكار كرده بود .. و ديگر آن خشكي و سماجت نظامي گونه در كلامش نبود ، بلكه كلام او با آهنگ ملايم تري همراه بود ، نمي خواستم از او چيزي بپرسم ، دلم مي خواست به جاي حرف هايي كه از روي بستر سرخ زبان مي گذرد از قلبش آوازي تازه و آشنا مي شنيدم مخصوصا كه خود من هم بيشتر از هميشه نگاهش مي كردم پيتر را تماشا مي كردم .. موهاي طلايي مايل به قهوه اي او به طرز دل پذيري چپ و راست ، دسته دسته در هم فرو رفته بود ، آن طور كه اشتياق شانه زدن و نوازش كردن را در دل هر دختري مي كاشت .. يك بلوز اسپرت سرخ رنگ و يك شلوار ركابي پوشيده بود ، كه او را مردي برازنده و خوش اندام نشان مي داد .. حالا كه من دوباره همه رفتار و اندام او را به خاطر مي آورم نمي توانم از شرم سرخ نشوم .. من نبايد اين طور نسبت به يك پسر توجه داشته باشم .. ولي هر قدر سعي مي كنم او را فراموش كنم با سماجت تصوير او را همچنان پيش رويم مي بينم كه از كنار چشمان سبزش ابري خاكستري و غمگين بالا مي آيد ..

***
امروز بچه هاي كلاس ما تصميم گرفته اند عليه سياست آمريكا در كامبوج تظاهراتي راه بياندازند . من در گوشه اي ايستاده ام و آنها را تماشا مي كنم .. آنها هر كدام شعاري كه روي مقوا و تخته نوشته شده با خود حمل مي كنند و دور باغچه قدم مي زنند و گاهي آنچه را كه روي تابلو ها نوشته اند با صداي بلند تكرار مي كنند ، اما آنها همه دانشجويان دانشكده ما را تشكيل نمي دهند .. درست در سمت چپ محوطه دانشكده " كورت " آن دانشجوي وحشتناك به اتفاق عده اي از دوستان خود ايستاده و به اين عده چشم غره مي رود ، كورت خشمگين است ، چشمان گرد او با پلك هاي سرخ ،از شدت خشم متورم شده طوري كه آدم مي ترسد هر لحظه از خشم چشمانش از حدقه بيرون بزند و كف دستش بيفتد .. روي پيشاني كوتاهش دانه هاي عرق جاري شده است و روي لب هاي كشيده اش كه تا نزديكي گونه ها مي رسد لبخند تمسخر آميزي نشسته است .. چند نفري مدام در گوشش پچ پچ مي كنند ، و من منتظرم ببينم مي خواهد چه بكند .. كورت درست حالت پلنگي را داشت كه مي خواست شكار با پاي خودش به صيدگاه بيايد ، و آن وقت با يك جهش تكه تكه اش بكند ! مي غريد ، پوزه اش را به خاك مي ماليد ، و نگاهش سراسر شرارت و خصمانه بود .. سرانجام كورت با سنگيني راه رفتن يك پلنگ ، به بچه ها نزديك شد ، يكي از شعارهاي چوبي را كه در دست پسر لاغر اندامي بود گرفت ، آن را با صداي تمسخر آميزي خواند و بعد در يك حركت طوفاني آن را شكست و به دور انداخت .. پسرك لاغر اندام كه من فكر كي كردم از ترس به زمين مي افتد كشيده محكم و غافلگيرانه اي به گوش كورت نواخت اما كورت مجالش نداد و با يك حركت او را بيست متر آن طرف تر به داخل باغچه انداخت ، دوستان كورت هر كدام يكي از شعارها را از چنگ بقيه بچه ها بيرون كشيدند و در يك لحظه انسان هاي متمدن به حيوانات درنده تبديل شدنند كه در جنگل بر سر پاره كردن جسد يك صيد نگون بخت به جان هم مي افتند ،.. اما دو سه دقيقه بيشتر طول نكشيد كه پليس ها از راه رسيدند . صداي سوت سوتك هايشان بلند شد و در كمتر از ده دقيقه انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده بود ، چون همه جا ساكت بود دانشجويان در راهرو ها و كلاس ها به كارهاي عادي و روز مره خود پرداختند ، من به طرف كتابخانه راه افتادم كه ناگهان دست هاي خشن كورت راه را بر من بست .
_ شما از ما هستين نه ... ؟
من فقط براي يك لحظه به چشمان كورت نگاه كردم .. چشمانش آنچنان مي درخشيد كه گويي يك پلنگ لذيذترين طعمه همه عمرش را مي كاود .. از گوشه لبهايش آب لزجي سرازير بود ، نمي دانستم در برابر او چه بايد بكنم و چه بگويم .. اما خيلي طول نكشيد كه من آرامش خود را به دست آوردم و گفتم :
_ من فقط با خودم هستم .
اين حرف من " كورت " را كمي آرام كرد و دستش را از سر راهم برداشت و خيلي جسورانه گفت :
_ من از شما خوشم مي آد.
من مفهوم اين كلمه را خوب مي دانستم .. اين جمله وقتي از دهان پسري مثل كورت خارج مي شود يعني اين كه دختر ! من دلم مي خواهد توي يك رختخواب مثل يك گراز وحشي لگد مالت كنم .
من در سكوت راهم را گرفتم و به طرف كتابخانه رفتم ، اما سايه نگاه سرخ و سنگين و نفس هاي تند و حيواني او تا وقتي در اتاق خوابم به آرامش هميشگي رسيدم همچنان با من بود .

***
ديروز ، مونيكا را بعد از دو روز تعطيلات آخر هفته ديدم ، تا مرا ديد خودش را به داخل انداخت و در را بست و مرا در حيرت گذاشت ، چه شده كه مونيكا نمي خواهد مرا ببيند من كه در حق او كار بدي مرتكب نشده بودم ، ساعت هشت شب بود كه به رستوران رفتم ، رستوران مثل هميشه شلوغ بود ، بچه ها مشغول وراجي و پر حرفي بودند ، پيتر در گوشه اي تنها نشسته بود ، " برگيت " تا مرا ديد صدايم زد . و من سر ميز او نشستم . برگيت هم براي تعطيلات آخر هفته با " هاينس " دوست پسرش به سفر رفته بود ، پرسيدم :


ادامه دارد ...
بازگشت به بالای صفحه
خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر [وضعيت كاربر:آفلاین]
نمایش پستها:   
ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع      Printer-friendly version    فهرست تالار گفتمان کتابخانه امید ایران كتابهاي داستان و رمان تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours می‌باشند
رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدی
صفحه 2 از 8

 
پرش به:  
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید
شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید
شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید
شما نمی توانید در این بخش رای دهید

Powered by phpBB © 2001, 2005 phpBB Group

PHP-Nuke INP Copyright © 2005 Iran Nuke Premium
عضویت در گروه کتاب ایران با بیش از 80 هزار عضو رسمی

ویندوز 7 نسخه نهایی

کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه اميد ايران مي باشد. كپي برداري از مطالب ، با ذكر منبع و آدرس سايت بلامانع است.

آخرين تيترهاي خبري نقشه سايت آخرين تيترهاي انجمن ها

All Rights Reserved @ 2006-2008 IrEbooks! Hosted By Omid-E-Iran
مدت زمان ایجاد صفحه : 0.13 ثانیه